سفارش تبلیغ
صبا

بیاض

 صیقل دهنده قلبها

در همین آغاز سخن یک مثال بزنم؛ اگر بخواهید با یک کارد قطعه گوشتی را ببرید و نبرد چه می‌کنید، حتماً در کند بودن کارد شک می‌کنید‍؛ و آنرا به سوهان و سنگ حواله می‌دهید، کمی از دم آنرا می‌گیرید و تیغه آنرا تیز و صیقل می‌دهید آنگاه اگر وارد بوده باشید کاردی تیز دارید که گوشت را می‌برد و تیز است.

کشاورزان وقتی بیل نویی را می‌خرند معمولاً خیلی تیز نیست به مرور زمان که با آن کار می‌کنند و بیل با خاک و ماسه تماس زیادی پیدا می‌کند صیقلی شده و تیز نیز می‌گردد؛

چاقو و کارد و اره و ... نیز برای برش دادن نیاز به صیقل دارد، اما صاف و صیقل دادن این همه دو نکته همراه دارد؛ اول: جسم خود صیقل پذیر باشد یعنی اینقدر استحکام داشته باشد که بشود صیقل داد و صیقل آن کار کرد داشته باشد، دوم: برای صیقل باید به یک جسم سخت‌تر و محکمتر از خود کشیده و اصطکاک داده شود جسم دوم آج و برجستگی دارد.

در آهن و فولاد این خاصیت است که دارای استحکام بوده و وقتی صیقل داده می‌شود می‌توان برای بریدن و صاف کردن بکار برد خود در این میان نابود و خرد نمی‌شود، کارد و چاقو و بیل و کلنگ و از آن ساخته می‌شود.

انسان و بدن و روح نیز چنین است البته چون مثال نزدیکی نداشتم یک مثال دور زدم و لابد فهم را آسانتر می‌کند.با روزه جسم خود را صیقل و قلب را بصیر کنید.

اگر بدن انسان صیقل نخورد یعنی با سختی اصطکاک داده نشود یک تن لش است که در برابر سختی‌های روزگار زود خورد و خمیر می‌شود و برای آن کارکردی و اطمینانی وجود ندارد، معمولاً انسانهای چالاک مورد تشویق و ترغیب و احترام هستند نه شل و فشل!

شاید بعضی صیقلها راه دیگری می‌گشایند مثلاً صیقل دادن شیشه آنرا براق و شفاف می‌کند و کدورتها را از بین می‌برد کدری یک عیب است و شفافیت و براقی یک حسن.

قلب شفاف که دارای کدورت نیست یک حسن و امتیاز محسوب می‌شود و برعکس قلبهای مکدر و ضمخت یک عار مثل شیشه کدر و تار که دید را کم می‌کند.

دریچه‌های دل با جسم بهم وصل هستند؛

این همه که شمردم شاید همه بدانید و من هم قصد گفتن چیزی که شما نمی‌دانید نیستم

همانطور که می‌دانیم دانسته‌ها هم باید گفته شود در تذکر نفعی است که بزرگان اینقدر سفارش به آن کرده‌اند

وگر نه دانسته‌ها زیادند و همه می‌دانیم چرا عمل نمی‌کنیم؟

این تذکرها شاید ما را وادار به عمل کند پس وقتی تذکر چنین خاصیتی دارد ما همانقدر که به دانستن اهمیت می‌دهیم باید به تذکر نیز اهمیت و ارزش قائل باشیم.

اما بدن و تن و جان که بهم وابستگی شدید دارند چگونه صیقل می‌یابند

آیا راهی برای صیقل آنها وجود دارد؟

بله همانطور که می‌دانید و باز یک تذکر است،

زوره یک راه صیقل جسم و جان و دل است

که جسم را تیز و برنده و قلب ها را شفاف و بینا می‌کند

روزه سوهانی است که از یکطرف جسم را می‌ساید و زنگارها را می‌برد و در طرف دیگر قلب را شفاف می‌کند.

اصطکاکی که ایجاد می‌کند خواص بسیار دارد

هم برندگی ایجاد می‌کند و مقاومت می‌بخشد

جسم انسان بخصوص شکم یک خاصیت نادر دارد، با سختی و کم خوری نه اینکه برایش بدی بوجود نمی آورد که برعکس باعث فعالیت درست آن شده و از کوچکترین ذره بیشترین فایده را می‌برد

و از همه مهمتر با کوچک‌تر شدن خود تناسب را بوجود می‌آورد

وقتی بی حد و حصر می‌خوریم و می‌نوشیم یک لذت آنی نصیب می‌شود ولی وقتی کم و کمتر می‌خوریم و می‌نوشیم لذت دایمی بوجود می‌آوریم و این به تمرین نیاز دارد.

خوردن و آشامیدن هنر نیست بلکه کم و درست خوردن و نوشیدن یک هنر است.

و روزه سعی دارد این را به ما نشان دهد و هدیه دهد.

روزه صیقل می‌دهد و شفاف می‌کند بشرطی که با تمام شدن روزه باز جسم محکم و صیقلی شده را خراب نکیم باز نازش نبریم و به بیراه هدایتش نکنیم،بلکه بگذاریم در غلطک درست حرکت کند.

سفره دل که حالا مچ شده و کوجک را به دشت تبدیل نکنیم؛ پرخوری را متوقف کنیم!

یک ایست!

یک ایست درست به خوردن و نوشیدن خودمان بدهیم.

روزه در پی این است که دل صیقل و شفاف شود؛ ما باید این شفافیت را نگهدار باشیم.

تا همه چیز را درست ببینیم نه کدر و تار؟

جسم صیقل خورده ما با روزه توان بیشتری پیدا می‌کند با کوچکترین سختی از جاده خارج نمی‌شود خود را با کوچکترین بی‌راه به هلاکت نمی‌اندازد در کوچکترین دست انداز چپ نمی‌شود.

روزه همان نیاز بدن است به سختی.

همانطور که انسان نیاز به خواب و خوراک دارد نیاز به فشار و سختی هم دارد.

بیایم خود را با روزه تقویت کنیم. صیقل بدهیم و شفاف شویم.

بیایم با صوم خودمان را صبور کنیم که گنجی است بسیار ارزشمند و گوهربار.

روزه انواع دارد که باید همه آنها را بدست آورد ؛

روزه شکم و چشم و زبان و قلب و ....

با روزه خود را سبک کنیم از اغیار و کدورتها و بدعتها و بارهای اضافی و کدورتهای دنیوی.

فریضه صبر- روزه- که از آن باید استعانت جست، تمرین استقامت و هوشیاری و چالاکی و تیزپایی در آوردگاه دنیااست.

و اگر اول مرتبه آن روزه شکم است، نهایت آن، روزه قلب است چندان که امیرمؤمنان علی علیه السلام فرمود «روزه قلب بهتر از روزه زبان و روزه زبان بهتر از روزه شکم است».

 ماه مبارک رمضان، ماه فعال کردن و حساس کردن قلب است و تیز کردن و ژرفا بخشیدن نگاه آدمی به هستی و پس دیوار دنیا، آنجا که بزرگ‌ترین زلزله فعال می شود و باید سبکبار بود تا رست و رستگار شد. اگرنه، به فرمایش حضرت زهرا(س) «روزه به چه کار آید برای روزه داری که زبان و گوش و چشم و اعضای خود را مراقبت نکرده باشد»؟

البته روزه شکم بکار آید اما در حد همان سخن من و وقتی زهرای مرضیه(س) می‌گوید چکار آید آنقدر شفاف شده که چیزی را که ما می‌گویم در برابر چیزی را که او می‌بیند مثل هیچ است.

من کنار کوه کوه را بزرگ بینم اما سفینه نشین در مدار کوهها را رشته می‌بیند و کوه را هیچ؟


   بسمه تعالی   

محمد آباد خواجه روستایی است  در  جنوب شرق انار با فاصله  ?کیلومتر در جاده امین شهر که بعد از سیل سال 65 تقریباً خالی از سکنه شده و امروز چند خانوار افغانی در آنجا ساکن هستند در این کتاب به این روستا فقط محمد‌آباد نوشته شده ولی امروز در انار تعداد زیادی محمد آباد وجود دارد که با القاب شناخته می‌شوند مثل کهنه،انقلاب یا پایین وخواجه(خواجا).... .

دارای  مدرسه که بدون استفاده گردیده است مدتی بعنوان مدرسه استثنایی ایمان بوده سپس هم مدتی کمپ ترک مورد استفاده قرار گرفت.

این متن از کتابی است از:

 وزارت دفاع ملی

سازمان جغرافیائی کشور

 اداره جغرافیائی

بنام:

فرهنگ جغرافیائی

 آبادیهای کشور جمهوری اسلامی ایران

انار

جلد94- چاپ یکم

برگ       NH-40-5سال 1358(در داخل جلد 1357)

البته قابل ذکر است که آنچه بعنوان تعداد جمعیت و... که در این کتاب آمده و آنطور که در مقدمه این کتاب آمده مربوط به گروهی پژوهشگر است که در سال 1353 در فارس سرگرم کار شده و نتیجه کار آنها 138 جلد شده که طبق یک نقشه راهنما(شکل در پستهای قبل آمده است)  می‌باشد که هیچ مبنای اهمیتی قابل ذکری برای نقاط نیست بدین جهت این مجلد هم که بنام انار ثبت است فقط می‌توان مرکزیت نقطه را مشخص کند نه اهمیت جمعیتی دارد نه اهمیت تقسیمات کشوری. برای پیدا کردن هر نقطه یا شهر و آبادی ما ماید در نقشه محل آنرا و سپس براساس حروف الفبا آنرا می‌توانیم پیدا کنیم.

لذا این مجلد کتاب  شهر شهربابک و روستاهایی از رفسنجان و ... را در بر گرفته است.

 دیگر نقاط جغرافیایی از قبیل دشت و رود و کوه و.... در همان روستاهایی که کنار آن است توضیح داده شده است.(در مورد   محمد آباد  بدون هیچ دخل و تصرفی از این کتاب در صفحه  73الی 73  چنین بیان شده است). حتی با اینکه رسم‌الخط کتاب به من نمی‌خورد و ... برای امانت با سختی سعی کردم عین نوشته در آید( با این حال پرانتز سبز از من است) مثل چسباندن حروف و غیره در آینده من در نوشته جدید توضیحات و اشتباهات این متن را می‌آورم و علل آنرا بررسی می‌کنم امیدوارم که فرصت اجازه دهد.

اما     محمد آباد   در این کتاب:

محمد آباد    MOHAMMADABAD  

ده از دهستان انار، بخش حومه، شهرستان رفسنجان، استان کرمان

طج(طول جغرافیایی)  َ19   55ْ، عج(عرض جغرافیایی) 51َ  30ْ، ارتفاع م(ارتفاع متوسط)1405متر.کویری، گرم خشک در 5 ک م(کیلومتری) جنوب خاوری انار .

جمعیت: 15 خانوار سرشماری????(????ه.ش)70تن، از طائفه خواجه و جدید.

زبان: فارسی

دین:اسلام؛ شیعه 

کار و پیشه:کشاورزی،دامداری و فرشبافی،فرشها با طرح کاشان و اصفهان.

کشت:آبی؛ آب از کاریز.

فرآورده‌ها: گندم،جو،پنبه،یونجه ،تره‌بار و پسته.

رستینی‌ها:   پوشش گیاهی برای چرای دام،درختان اسنکبیل.


مردم این آبادی از دبستان وشرکت تعاونی روستایی اناربهره می‌گیرند.


         بنام آفریننده بهترین‌ها              

همچنان در گرو دارم نمی‌دانم کدامین عشق را باید صدا کرد!

تنها همین چند دسته گل را در دست دارم شاید هم همین چند شاخه!
آنچه پرورده‌ام? همین است و بس? صدای وزوز مگسها آرامش را از روح و جسم انسان می‌برند. آنها هرگاه کمی فساد را پیدا کنند? پیدا می‌شوند. ای کاش می‌شد تمام فسادها را از جسم و روح دور کرد. آرامش پیدا می‌شد؟

اعصاب دیگر داغانمان نموده ? کوفته. او آمده است که خط خطی کند روح را? مثل اینکه بر جانم چنگ انداخته است.

آه? غروب آفتاب? تششع طلایی رنگ که به سرخی می‌گراید. همه زیبایی آفریده است. دامنه کوه را از غباری نارنجی به نمایش گذاشته است. سایه بلندی از درختی در بیابان تا دور دست‌ها کشیده است. شاخ و برگهای سبزی که از همیشه تیره‌تر بنظر می‌آیند. وقتی که روشنی خورشید در بالای سرت است و کمترین سایه را داری این برگهای سبز درختان از همیشه روشن‌ترند و الان در افق نوری کم به آنها تابیده و رنگ تیره که غالب می‌شود که نشان از تاریکی و آرامش شب در پیش.استوار و سبز در دامن طبیعت و تو غافل می گذری؟

آن همه صداهای جیرجیرکها که با شروع غروب در فضای
اطراف  پراکنده می‌شود و موزیکی دلنشین برایت می‌نوازند
و تو باید از آن لذت ببری! ولی آنقدر خود را محصور کرد‌های که
اصلاْ صدایی نمی‌شنوی یا خود را به صدایی دیگر مشغول
کرده‌ای? پناه می‌بری به صدای مصنوعی. در طبیعت از
این صداهایی که در سکوت شب پراکنده می‌شوند به انسان
آرامش هدیه می‌کند که عالمی را برایت زنده کند و تو زنده‌تر
از همیشه در آن سیر کنی. کمی آنطرف‌تر سوسو ستاره‌ای
به تو امید را نوید می‌دهد اگر دقت کنی در آن هم ارمغانی
دیگر به سبزی برگهای چنار در نزد توست.


بنام یکتای بی‌مثال

شعر همشه در فرهنگ ما جای خاصی داشته است و شاعران نام دار ایرانی در عرصه‌ی جهانی هم شهره‌ی خاص و عام بوده‌اند.

 گاهی داستان زندگی شاعران نیز همانند شعرهای آنها جالب و خواندنی بوده است. داستان کوتاهی که در اینجا میاید مربوط به محمد تقی بهار است.

محمد تقی بهارمحمد تقی بهار که علاقه‌ی زیادی به شعر داشت است پس از مرگ پدر شاعرش روزی به محلی میرود که در آنجا پیران شاعر جمع بوده اند و مشغول مشاعره.بهار در میزند و اجازه‌ی ورود میخواهد پیری آمده و خطاب به بهار میگوید جوانک تو در این محفل به دنبال چه هستی؟
بهار میگوید: من پسر بهار هستم برای شرکت در محفل مشاعره و از سر علاقه به شعر آمده‌ام.
پیر پاسخ میدهد از بستگان شاعر بودن که هنر نیست و دلیل بر شاعری تو نمی‌شود، بعد از پا فشاری‌های زیاد بهار، پیر میگوید: برای شرکت در محفل ما و اینکه نشان دهی شاعره زبر دستی هستی فقط یک راه است آنهم این که با چهار کلمه‌ای که به تو میگوییم یک شعر بسرایی، پیر با مشورت دیگر حضار برای به تمسخر گرفتن بهار 4 کلمه‌ی کاملا بی‌ربط که درآوردن شعری با معنی از آن بسیار دشوار بوده است را به بهار میگوید.
کلمات از این قبیل بوده اند: آینه،اره،کفش،مویز.
بهار با استعداد نهفته‌ی خود مشغول به کار میشود. و حضار که در ناتوانی بر این مقوله‌ی مضحک شکی نداشته‌اند مشغول بزله گویی می‌شوند. تا اینکه بهار شعر دو بیتی خود را می‌خواند و همه را انگشت به دهان می‌کند.
این شعر یکی از گران مایه‌ترین اشعار فارسی است.و جواب سختی به پیران آن مجلس که ادعای سخن را داشته‌اند.
دو بیتی بهار این است:
چون آینه دور خیز گشتی
 چون اره به خلق تیز گشتی
در کفش بزرگان جهان کردی پا
 غوره نشده مویز گشتی